![]() |
||
|
روزها وشب هاي پر مشغله اي رو ميگذرونيم .فكر كردن براي موضوعي كه قراره چند ماه ديگه اتفاق بيافته ،رفتن به منزل خودمون بعد از سه سال به نظر خيلي شيرين ميآد .فكر كردن به اينكه چه كاري بايد انجام بدي وچطوري خونه رو آرايش كني تمام ذهنم رو به خودش مشغول كرده .اين ماههاي اخر بد جوري داره سخت ميگذره .مهبد كه با عوض شدن شرايط خيلي موافق نيست ، خونه جديد براش لذتي نداره و همينطور از همه بدتر براش مهد كودك جديده كه با اينكه از محيطش خوشش اومده بود اما حاضر به از دست دادن دوستاش هم نيست .من هم فقط روز شماري ميكنم اونهم از نوع شديدش كه اين روزهاي پاياني سال هر چه زودتر بگذره وتموم بشه .موندن تو خونه پدرم برام محاسن ومعايبي داشت كه بعضي وقتها فكر كردم كه خوب شد اونها كنارم هستند وبعضي مواقع هم از اون شرايط زندگي در سوييتي كه آشپزخونه وپذيرايي واتاق خواب يكجا بوده حسابي كلافه شدم .از اينكه طبقه اول ساختموني نشسته بودم كه بالاش بابام بوده و بالاترش هم برادرم سودها بردم والبته معایبی هم داشت که فکر میکنم با توجه به نوزاد بودن مهبد و کمکی که مادرم تو نگهداریش در مواقع حساس زندگیم کرد به معایبی که برام بجا گذاشت میارزید حالا قراره برم تو خونه اي كه سه سال بخاطر اون وصد البته بخاطر همسرم راضي به پذيرفتن شرایط اینچنینیش شدم .حالا كه بدهكاريهام رو دادم وقراره برم تو اون خونه باز هم توان اينو ندارم كه خيلي واسه خونه هزينه كنم ،خيلي سخته با پول كم بتوني دكوراسيوني رو كه دوست داري فراهم كني .از وقتي كه فكر رفتن به خونه خودمون تو ذهنمون افتاد من هم روز وشبي نبوده كه به نقشه خونه وابعادش ووسايل توش وچيدمانش فكر نكنم ،با تمام همتي كه جزم كردم براي خوندن درس ذهن آشفتم اونو منحرف ميكرد خيلي تلاش كردم تا بتونم به افكارم سر وسامون بدم تا هر جايي كه دوست دارن نپرن وموقع درس به اون موضوع فكر نكنن .حالا اضافه کنین به این موارد روابط همکارای وماجراهاشو که فقط کارمندا میتونن درکش کنن . از زيادي فكر كردن من ديگه دارم تعطيل ميشم كاش اين روزها هر چه زودتر بگذره واسترس تغيير وچگونگي مديريت اين تغيير در من به پايان برسه . پنجشنبه 6 بهمن1390 :: 14:47 :: نويسنده : خدیجه قاسمی
بعد از كلي فكر كردن وبه كار بردن توصيه هاي دوستاني كه لطف كردن وبرامون نظر گذاشتن به اين نتيجه رسيدم كه بايستي دوباره طبق معمول براي كاستن از رفتارهاي نامعقول مهبد خودم رو اصلاح كنم به همين خاطر با پدر مهبد صحبت كردم وقرار شد بعضي از برخوردهاي تربيتيمون رو تغيير بديم تا ببينيم اينبار چطور جواب ميگيريم بنابراين به جاي تهديد كردن از ابزار محبت كردن استفاده كرديم قبل تر ها وقتي چيزي رو ميخواست كه نبايد بهش ميداديم مقابلش سخت وايمستاديم اما حالا مقاومت كمتري ميكنيم وسعي ميكنيم ذهنش رو منحرف وبا محبت به بازي وچيز ديگري مشغولش كنيم .ديگه جمله " اگه اينكار رو انجام بدي اجازه نداري ....." رو تكرار نكرديم و به جاش وقت بيشتر گذاشتن با بچه به قيمت صرف انرژي زيادتر و نرسيدن به كارهاي مهمتر رو جايگزين اون كرديم كه خدا رو شكر بيشتر از روش قبلي جواب داد واين مسئله از كم شدن جيغ زدن هاش و لجبازهاش كاملا مشهوده البته هنوز هم بعضي از لجبازيهاش حرصمون رو حسابي در ميآره اما هميشه تو اون لحظه به خودمون ميگيم كه بچه است ونبايد توقع بيشتر از اون ازش داشته باشيم .اين برهه از زندگي ما هم با تغيير رويه با آرامش داره طي ميشه همه چيز داشت خوب پيش ميرفت تا اينكه ويروس همه گير به سراغ خانواده ما اومده حالا تقريبا سه تاييمون مريضيم البته دوران نقاهت رو به سر ميبريم تازه مهبد داشت كمي تپل ميشد و غذا خوردنش خوب ميشد كه با مريضي مجددا برگشت به حالت بي اشتهايي موضوعي كه آزارم ميده سرفه هاي مكررشه كه تو خواب هم دست از سرش برنميداره حالا منتظرم كه سرفه هاش كمتر شه تا ببرمش تئاتر خاله مرجان که کانون پرورش فکری اجرا میکنه ،هواي تهران به شدت آلودست و پديده وارونگي هوا يك هفته ايه كه بطور مداوم سبب پايداري هوا شده و اين پايداري باعث تجمع انواع گازهاي آلاينده بالاي سطح جو شده واونهم به شدت خطرناكه. از تعطيلي تو اين هواي آلوده هم هيچ خبري نيست .شب یلدای امسال هم نزدیکه امیدوارم به همه دوستان خوش بگذره و شب به یاد موندنی رو در کنار خانواده محترم بگذرونید .
هستی ومهبد تو تولد پسر خاله مهبد( ۱۳ آبان ۹۰) .خیلی وقت بود میخواستم بزارمش اما کلیه سایتهای آپلود مشکل داشت.
این دو تا ژله هم از ژله های متعددیه که من برای مراسم ولیمه خواهرم درست کرده بودم .جای همتون خالی حسابی خوشمزه شده بود. پنج روز بعد نوشت: روز پنج شنبه با مهبد رفتیم تئاتر خاله مرجان وخروس ، پیشنهاد میکنم وقت داشتید حتما برید با اینکه متن وداستان برای سن پسر من سنگین بود اما عروسکهای شاد وزیبا یی داشت و عروسک گردانها هم بسیار خوب ایفای نقش می کردند لبخند محو نشدنی آقای محب اهری تو کل نمایش به آدم روحیه میداد . تنها ایرادی که به نظرم بهش وارد بود پایین بودن صحنه نمایش بود چون بچه ها نمیتونستن خوب تسلط به عروسکها داشته باشن و گاها مهبد که خروس رو تو تیررسش نداشت میگفت مامانی چرا شروع نمیشه ؟ کی شروع میشه ؟ و سنگینی متن داستان اونقدر بود که وقتی ازش خواستم قصه رو برام تعریف کنه نتونست اینکار رو بکنه اما در کل خیلی خوب بود وبنظرم دیدن کار سطح بالا پس از مدتی جزء عادتها میشه وسبب میشه تا فکرش رو بیشتر به کار بندازه اما خیلی هم نمیشه تو اینکار زیاده روی کرد چون ممکن بالعکس جواب بده واعتماد بنفس بچه رو پایین بیاره . دوشنبه 28 آذر1390 :: 10:45 :: نويسنده : خدیجه قاسمی
زماني تصميمي ميگيري كه فكر ميكني تو اون موقعيت بهترينه اما چند سال كه از اون تصميم ميگذره ، در مواقعي كه خيلي روزگاربهت سخت ميگذره حس ميكني كمي تا قسمتي اشتباه كردي .به خاطراون تصميم چيزيهايي رو بدست آوردي وچيزهايي رو هم از دست دادي .سختيهايي رو بخاطرش كشيدي كه حالا حس ميكني ارزشش رو نداشته وصد البته كه ناگزير هستي براي بدست آوردنش يكباردر طول زندگيت اين سختي رو بخودت بدي . وقتي به اين نقطه ميرسي به دنبال مقصر ميگردي ، به نظر ميرسه يه روزي هم مهبد به دنبال مقصر خواهد گشت ، از همين حالا احساس شكست ميكنم .بسيار ناتوانم وهمه وا از ندونسته هام ميدونم اين كه من چقدر در اين ندونستن ها ونفهميدن ها شريكم رو هم نمي تونم تشخيص بدم يا اساسا نميخوام كه تشخيص بدم .حال وروز امروزم مربوط به بازيگوشي كودكي ميشه كه در مقابلش كم آوردم واينطوري شكوه وشكايت سركردم نه ميتونم وميخوام تنبيهش كنم و نه حوصله اي برام مونده كه با تشويق به راهش بياورم .تهديد به محروميت رو چند وقتيه براش به اجرا گذاشتم كه اون هم اسباب دلخوريم شده .كاش كسي راهي جلوي پام ميذاشت ، امروز خودم رو درمونده وتنها حس ميكنم واحساس شكست در تربيت عزيزترين موجود زندگيم حسابي منو بهم ريخته تو اين آشفتگي وقتي با مهبد با چشمهايي پر از اشك حرف ميزنم واز غصه دار بودنم ميگم تا اون هم ياد بگيره و بتونه از احساسات منفي اش حرف بزنه باز هم با تموم غرورش باهام برخورد ميكنه و بهم ميگه خوب ميشي ماماني اونوقته كه در اوج گريه خندم ميگيره و در دلم آرزو ميكنم كاش مثل بچه ها فكر ميكردم وايضا مثل آنها عمل. سه روز بعد نوشت: تو وبلاگ منصوره جون مطلبی رو خوندم مبنی بر اینکه گاها ما حقارتی رو برخودمون تحمیل میکنیم که بی دلیل نصیبمون شده . دانستم اگه کسی حرفی رو به من میزنه نباید از اون تلقی بد بکنم و خوب که فکر کنم میبینم خیلی ها بدون غرض وبا هدف اصلاح دست به نصیحت میزنن و نبایست حرفشون رو به این تعبیر کنم که مگه خودشون چطور بچه تربیت کردن در واقع شاید یه جور اعتراف به تربیت نادرست خودشونه ومیخوان با تذکر به من بفهمونن که من دیگه این اشتباه رو نکنم نداشته ها وندانسته هام کم نیست اما توانم در تغییر واصلاح هم کم نیست اصلا به نظرم اون تلاشه مهمه حال اینکه چقدر نتیجه بخش بوده موضوع دیگریه مهمتر از همه اینه که در راه این تلاش خوب ظاهر بشم وبهم به جای سخت گذشتن خوب بگذره من هم سعی میکنم دیگه کمتر آدمهای منتقد رو با خلاء های خودم نسنجم حالا حالم خیلی بهتره چون چند روشی رو که پیاده کردم کمی تا قسمتی جواب داده فقط مونده ترفندی رو بتونم اتخاذ کنم تا مهبد در جمع بچه ها و مهمانی ها همونطور به روشهام پاسخ مثبت بده. یکشنبه 6 آذر1390 :: 10:44 :: نويسنده : خدیجه قاسمی
![]() پنج شنبه 16 آبان 87 ساعت 10.30 دقیقه صبح در بیمارستان مهر ، وقتی ماه پشت ابرها پنهون بود نوزادی به دنیا اومد که مامانش اونو نگهبان ، صاحب وخالق ماه نامیدبه امید اینکه پسرش خالق ونگهدار زیبایی های صورت وسیرت باشه.این وبلاگ رو واسه دلم می نویسم نه برای اینکه مهبدم بزرگ بشه واونو ادامه بده چراکه نظرات و تفکرات منه که تو این صفحات حک میشه وحتما مهبدم متفاوت از منه و شاید اینجا محلی بشه واسه روشن شدن این تفاوت هاو شاید هم پل ارتباطی باشه بین من وماهم تو عصری که فاصله ها حرفهای زیادی واسه گفتن داره. |
||